چشمان يك عبور |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
لحظه ها را میگذرانیم تابه خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی درآن لحظه هابود که گذراندیم
(دکترشریعتی)
| لینک | پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۸ - وحيد دلدار |
چیزی راکه دوست داری بدست آوروگرنه مجبوری چیزی راکه بدست آوری دوست داشته باشی
| لینک | پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۸ - وحيد دلدار |
ناامیدی نفسهایم رابه تاریکی های شب می دوزم
وبی شکیبی قدمهایم رابه بیقراریهای بادچون در یخبندان خاطراتت سر می خورم ودر دره فراموشیت از پا می افتم
من در ناکجا آباد زیستن دستهای تو را می جویم
آری
از تومتولد میشوم
واز تو میمیرم
ردپای چشمهای من
قلب بیکران توست
آری
سرزمین رویاهای من
قلب بیکران توست
| لینک | سهشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ - وحيد دلدار |
شکوفه های خاطرم بانسیم خاطراتت میرقصد
وچشمهایم
دربارش یادگاریهایت ازخیسی می خشکد
صدف های قلبم به درافشانی گذشته می شتابد
وچشمهایت چون عادت هر شب در ماه افسونگری میکند
وچشمهایم رابه نهایتی پررنج سوق می دهد
درپایانی پر ملول
شیرینی تکرار
خاطره اولین نگاه
خاطره آخرین غروب
خاطره بهترین سکوت
قلبم را به پنجره قلبت
چشمهایت
نزدیک میکند
به تو دلبسته میشوم و دوباره....
| لینک | شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - وحيد دلدار |
وقتی دل گرفته وقتی همه دوستان دشمنند وقتی سوختن تنها علاج ساختن است
وقتی دوست داشتن پایانش از یاد بردن است
وقتی در همه راه ما چاهی پنهان است
وقتی آسمان بالای سرت پر از دودسیاه است
ودلمان گرفته است
پس ناامیدانه بسوی تو چشم دوخته ام تابار دیگر دستم را بگیری
با تو سخن دارم
با تو از هجرتی پایان
.از این سکوت مبهم .
از این نگاه معصومانه عشق .
ازاین اشک زلال محبت
باتو حرفهایی دارم
که برای این دلم کهنه گشته
ولی برای زبان تازگی دارد
تنها تویی ای دوست بی همتا که محرم اسراروتسکین دهنده درد های منی
| لینک | پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - وحيد دلدار |
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم را
برپوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابط تاریکند
چراغ های رابط تاریکند
کسی مرابه آفتاب
معرفی نخواهدکرد
کسی مرا به میهمانی کنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
فروغ
| لینک | پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - وحيد دلدار |
درآسمان تو بودم که شب مرا دزدید طلوع کردی و رفتی کسی چه می فهمد
کاش آسمان حرف کویررامی فهمیدواشک خودرانثارگونه های اشک آلودمی کرد
کاش واژه حقیقت آنقدر بالبهاصمیمی بودکه برای بیان آن نیازبه شهامت نبود
کاش دلها آنقدرخالص بودندکه دعاهاقبل ازپائین آمدن دستها مستجاب می شد
کاش شمع حقیقت محبت رادرتقلای بال وپرسوز پروانه می دیدواوراباورمیکرد
کاش مهتاب باکوچه های تاریک شب آشنا بود
کاش بهارآنقدرمهربان بودکه باغ رابدست خزان نمی سپرد
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
وکاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید
| لینک | پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - وحيد دلدار |
روبه رویم آینه ای است
که عمق تنهاییم را
نشان می دهد
وتصویرم
امیدوار
پشت سرم را نگاه می کند
شاید
تو بیایی
| لینک | شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦ - وحيد دلدار |

